آن گل که هر دم در دست بادیست گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی گر میشنیدی پند ادیبان
چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی
ترسم کز این چمن نبرد آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است وان را فدای طره یاری نمی کنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک و اندیشه از بلای خماری نمی کنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می کنند تو باری نمی کنی
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید
گلی به دست من آید چو تو هیهات هزار سال دگر گر چنین بهار آید
خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا ز گلستان جمالش نصیب خار آید
طمع مدار وصالی که بی فراق بود هر آینه پس هر مستی خمار آید
مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت که راضیم به نسیمی کز آن دیار آید
فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند بهار وصل ندانم که کی به بار آید
دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی چو بر امید وصال است خوش گوار آید
پس از تحمل سختی امید وصل مراست که صبح از شب و تریاک هم ز مار آید
ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا بجست و در دل مردان هوشیار آید
چو عمر خوش نفسی گر گذاری کنی بر من مرا همان نفس از عمر در شمار آید
به جز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهیست عار آید
که بجان آمدم از بی سرو سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شب
در میان با که گذارم غم تنهایی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی ؟؟
گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
زنده ام باز پس از این همه ناکامی ها
بخدا کس ندیدم به گرانجانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و همین
راه رسوایی خویش فتان به پیشانی خویش
اندر این بحر بلا ساحل امیدی نیست
تا بدان سو بکشم کشتی طوفانی خویش
طرف چمن و طواف بستان بي لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل بي صوت هزار خوش نباشد
با يار شكر لب گل اندام بي بوس و كنار خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ از بهر نثار خوش نباشد
به باد ده سر و دستار عالمی یعنی کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
به زلف گوی که آیین دلبری بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس سزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن
چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
جهان شد تيره دور از تو بيا اي مونس جانم كه چون خورشيد عالم را به يك پرتو بيارايي
به رويت جان بر افشاندن ز من شايد كه مشتاقم به غمزه بي دلان كشتن تو را زيبد كه زيبايي
چه بيم از آتش سوزان خيالت با من ار سازد چه سود از روضه ي رضوان اگر ديدار بنمايي
نقاب شب به روي خود كشد خورشيد از خجلت تو اي ماه ملك سيما چو از رخ پرده بگشايي
شدم خاك وهنوز از جان هواي دوست مي ورزم ندارم حاصل از گيتي به غير از باده پيمايي
به اميد وصال او تسلي مي دهم دل را ولي تا وصل درمانم تو اي عمرم نمي پايي
چو آمد باده ي صافي چه جاي زهد اي صوفي چو باشد يار من ساقي كجا باشد شكيبايي
جنون عشق پوشيدن حسين اكنون نمي يارد چو طاقت طاق شد دل را بر آرد سر به شيدايي
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه میکند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همینگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
هر آن ساعت که با یاد من آید فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ی ماست ندانم زاهدی در شهر معصوم
به روی او نماند هیچ منظور به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بی او عیش می خواهم نه با او که او در سلک من حیف است منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید که ما را در میان سری ست مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند نداند تندرست احوال محموم
مرا گر دل دهی ور جان ستانی عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش می نیارد همی باید که پیشانی کند موم
پرده را از روی ماه خویش بالا می زند غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود
محفل از نور رخ او نورافشان می شود هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان می رود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود
وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش می رسد ایام هجران می رود
ای عشق از آتش اصل و نصب داری از تیره ی دودی از دودمان باد
آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید تنها تو می مانی ما می رویم از یاد
اشك اگر مي چكد از ديده تو در ديده بمان موج اگر مي رود اي گوهر دريا تو مرو
اي نسيم از بر اين شمع مكش دامن ناز قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
اي قرار دل طوفاني بي ساحل من بهر آرامش اين خاطر شيدا تو مرو
سايه ي بخت مني از سر من پاي مكش به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
اي بهشت نگهت مايه ي الهام سرشك از كنار من افسرده ي تنها تو مرو
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدای
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد جان ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روحبخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
تا به شب بر سر بازار معلق همه روز تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب
سوختم ز آتش هجران و دلم بریان شد ور نسازم چه کنم با دل بریان همه شب
رشته ی جان من سوخته بگسیخته باد گر ز عشق سر زلفت ندهم جان همه شب
هر شبی کز خم گیسوی توام یاد آید در خیالم گذرد خواب پریشان همه شب
تا تو در چشم منی از نظرم دور نشد ذرهئی چشمه ی خورشید درخشان همه شب
خبرت هست که در بادیهی هجر تو نیست تکیه گاهم بجز از خار مغیلان همه شب
بخیال رخ و زلف تو بود تا دم صبح بستر خواب من از لاله و ریحان همه شب
در هوای گل روی تو بود خواجو را همنفس بلبل شب خیز خوش الحان همه شب
|
|
دانی کدام دولت در وصف می نیاید؟ چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آید چون رزق نیکبختان بی محنت سوالی
همچون دو مغز بادام اندر یک خزینه با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد؟ کاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
بعد از حبیب بر ما نگذشت جز خیالش وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
اول که گوی بردی من بودمی به دانش گر سودمند بودی بی دولت احتیالی
سال وصال با او یک روز بود گویی و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک در زبان بود مرا هر چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از این جور و تظلم که درین دامگه است واه ازین ناز و تجمل که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم و خون در دل و سر در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
راستی خاتم فیروزه ی بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقه ی کبک خرامان حافظ که ز پرپنجه ی شاهین قضا غافل بود
ز آتش دل چه بگويم كه زبان مي سوزد
يا رب اين رخنه ي دوزخ به رخ ما كه گشود؟
كه زمين در تب و تاب است و زمان مي سوزد
دود برخاست ازين تير كه در سينه نشست
مكن اي دوست كه آن دست و كمان مي سوزد
مگر اين دشت شقايق دل خونين من است
كه چنين در غم آن سرو روان مي سوزد
آتشي در دلم انداخت و عالم بو برد
خام پنداشت كه اين عود نهان مي سوزد
لذت عشق و وفا بين كه سپند دل من
بر سر آتش غم رقص كنان مي سوزد
گريه ي ابر بهارش چه مدد خواهد كرد؟
دل سرگشته كه چون برگ خزان مي سوزد
سايه خاموش كزين جان پر آتش كه مراست
آه را گر بدهم راه جهان مي سوزد
دل سنگین خود را بر دلم نه نمیبینی که از غم سنگسارم
بیا نزدیک و بر رویم نظر کن نشانیها نگر کز عشق دارم
بسوزم پرده هفت آسمان را اگر از سوز دل دودی برآرم
خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند جهان را نوبهارم
جهان گوید که بازآ ای بهاران که از ظلم خزان صد داغ دارم
بگردان ساقیا جام خزانی که از عشق بهار اندر خمارم
بده چیزی که پنهان است چون جان به جان تو مده بیش انتظارم
دود آتشکده از کلبه ی عاشق خیزد گر به کاشانه ی خود آتش موسی ببرد
می جهد برق جمالی که دهد اجر فراق کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد
عشق چون بر سر کس حمله ی بیداد آرد اولش قوت بگریختن از پا ببرد
هر کرا بر در نازک بد نان خواند عشق دل و جانی که بود ز آهن و خارا ببرد
آنکه سود سر بازار محبت خواهد باید آنجا همه سرمایه ی سودا ببرد
در بروباز زنم بی رخ او رضوان را گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد
ندهد طوف صنمخانه به سد حج قبول شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد
با چنین درد که وحشی به دعا می طلبد بایدش کشت اگر نام مداوا نبرد
خورد ما را غم به خواری , یار غمخواری کجاست؟
زندگی آزرد ما را مرگ را آخر چه رفت ؟
رنج هستی کشت ما را نیستی باری کجاست؟
تا نپوشد روی یاری هیچ یار از روی من
چشم پوشیدم ز خواهش , اینچنین یاری کجاست؟
گوشمال هر خسی چون گل ز نرمی می خورم
من ز عزت دیدم این خواری چنین خواری کجاست؟
آدمی هر چند در زاری ز رنج زندگیست
باز هم مانند وی از مرگ بیزاری کجاست؟
زندگی بر دوش من هر روز باری می نهد
گر چه سنگین تر ز بار زندگی باری کجاست؟
از پریشانی ز آه و ناله هم درمانده ایم
ناله ی درمانده ای , آه گرفتاری کجاست؟
در قبال یک جو استغنا بهر گبر و یهود
می فروشم هر دو عالم را خریداری کجاست؟
غیر چشم مرگ کانهم در کمین عمر ماست
ما به غفلت خفتگان را چشم بیداری کجاست؟
یک خلاف از هیچکس در زشتکاری سر نزد
خلق را جز در جفاکاری وفاداری کجاست؟
چون امیر عشقبازان پیشه ی من عاشقی است
کار من اینست یاران چنین کاری کجاست؟
اشک و آهم ز فراقت به هم آمیخته شد بوالعجب بین که در آب آتش سوزان دارم
گر بسوزد نفسم هر دو جهان را نه عجب زانکه در سینه بسی سوزش پنهان دارم
داغ و دردی که رسید از تو حرامم بادا که سر مرهم و اندیشه ی درمان دارم
شیخ ناپخته به من این همه گو خنده مزن که دل سوخته و دیده ی گریان دارم
بخت برگشته و لخت جگر و چشم پر آب به هواداری آن صف زده مژگان دارم
من و با خاطر مجموع نشستن هیهات که سر و کار بدان زلف پریشان دارم
من و از بندگی خواجه گذشتن حاشا که ز فرمانبریش بر همه فرمان دارم
خوشدلم در غم او با همه ویرانی دل که بسی گنج در این خانه ی ویران دارم
عین مقصود من از دیر و حرم دست نداد سر خون ریختن گبر و مسلمان دارم
عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنید که من این سلسله را سلسله جنبان دارم
تا فروغی به سیه روزی خود ساخته ام منتی بر سر خورشید درخشان دارم
نی شکسته شدم خفته در غبار سکوت ترانه ها ز غمت بر لبان من خشکید
زلال اشک روان از لهیب داغ درون به عمق سینه ی آتشفشان من خشکید
ز سرد مهری ایام و نامرادی بخت بهارهای جوان در خزان من خشکید
به قهر رفتی و در واپسین نگاه وداع گلایه های نهان بر زبان من خشکید
درون قلعه ی غم خو گرفته با حسرت اسیر وسوسه ی روزگار خویشتنم
ندیده روشنی از ماهتاب و اخترها ز بی نصیبی شمع مزار خویشتنم
ز خون دیده و دل جرعه جرعه می نوشم شراب مستی دنباله دار خویشتنم
شکفته بر دو لبم داغ درد تنهایی که رازدار غم بیشمار خویشتنم
به جرم مهر و محبت همیشه می سوزم منم که سوخته اندر شرار خویشتنم
خمیده پیکرم از کوله بار خاطره ها به واپسین دم خود سوگوار خویشتنم
ز تنهایی ملولم چند نالم؟ ز بی یاری به جانم با که گویم؟
به عالم در ندارم غمگساری نمی دارم ندانم با که گویم؟
ز غصه صد هزاران قصه دارم ولی پیش که خوانم ؟ با که گویم؟
چو مرغ نیم بسمل در غم یار میان خون تپانم با که گویم؟
فتاده چون بود در دام صیدی؟ ز محنت همچنانم با که گویم؟
به کام دوستان بودم کنون باز به کام دشمنانم با که گویم؟
مرا از زندگانی نیست سودی ز هستی در زیانم با که گویم؟
همه بیداد بر من از عراقی است ز بودش در فغانم با که گویم؟
یا رب اندر کنف سایه ی آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه به در رفت و گر می این است دیدم از پیش که در خانه ی دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و می تا از آنم چه به پیش آید ازینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود
دل مسکین چرا غمگین نباشد ؟ که در عالم نیابد دلربایی
تن مهجور چون رنجور نبود؟ چه تاب کوه دارد رشته تایی؟
چگونه غرق خونابه نباشم ؟ که دستم می نگیرد آشنایی
بمیرد دل چو دلداری نبیند بکاهد جان چو نبود جان فزایی
بنالم بلبل آسا چون نیابم ز باغ دلبران بوی وفایی
فتادم باز در وادی خونخوار نمی بینم رهی را رهنمایی
نه دل را در تحیر پای بندی نه جان را جز تمنی دلگشایی
درین وادی فروشد کاروان ها که کس نشنید آواز درایی
درین ره هر نفس صد خون بریزد نیارد خواستن کس خونبهایی
دل من چشم می دارد کزین ره بیابد بهر چشمش توتیایی
روانم نیز در بسته است همت که بگشاید در راحت سرایی
تنم هم گوش می دارد کزین در به گوش جانش آید مرحبایی
تمنا می کند مسکین عراقی که دریابد بقا بعد از فنایی
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ورنه همان جانور است
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه تر است
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم هر چه از آن تلخ ترم گر تو بگویی شکر است
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست خصم آنم که میان من و تیغت سپر است
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر بند پایی که به دست تو بود تاج سر است
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست ترک لولو نتوان گفت که دریا خطر است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که درین بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یا رب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده درین کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی ست که اندر قدم راهروان است
یک عمر هزار سال باید تا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گوید نی آن که به اختیار گویم
بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم
مرغان چمن فغان بر آرند گر فرقت نوبهار گویم
یاران صبوحی ام کجایند تا درد دل خمار گویم
کس نیست که دل سوی من آرد تا غصه ی روزگار گویم
درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرار گویم
کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم
قصه ی روز و شب من سخنی مختصرست روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم
وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم
من دگر درس ترا از برم ای کهنه دبیر تیره شد طالع رخشنده ز بس تکرارم
ترک می گفتمت ار بود به من چون همه چیز حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم
ای سکوت ابدی بشنو و دریاب مرا خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم
چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود مثل این که بود نیم نفس بسیارم
همه گویند گلستان جهان وه که هنوز دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم
